سيد محمد باقر برقعى

704

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پاداش پيغام بتى كش در بلاد عشق ، گم كردم مكانش را * به ره افتاده‌ام روزى مگر گيرم عنانش را خبر بِدهَد كسى بر من كه يارم عزم جان دارد * روان بر كف نهم ، پاداش پيغامى چنانش را به رخ هادىّ گمراهان و زلفش رهزن ايمان * سر و جان مىكنم قربان ، عزيزان اين روانش را ز بهر آنكه در آماج بازو ، رنجه ننمايد * گشاده سينه نزديك آيم و بوسم كمانش را سبك سر ، برخىِ راهش نهم جان ، تا كه بتوانم * نگه دارم مگر يك‌لحظه ، رَخشِ سر گرانش را به پايش افتم و دستش بگيرم در كماندارى * مگر بدهد امان صيّاد ، صيد ناتوانش را چه نالى « سرّ » غم‌پرور ، ز عشق روى آن دلبر * سر و جان كن سپر ، بىحرف ، پيكان سنانش را خيمهء عشق جفت ابرويت چو بر طاق دل آماج انداخت * عنصر خاكى تن را سوى معراج انداخت عنصر تن چو به نزد رخ تو بست قمار * توبه را قاب قمار از كف ليلاج انداخت سپر روى تو را شيخ چو در سجده بديد * سر و گردن به دم تيغ تو قيقاج انداخت خيمه زد عشق تو چون بر دل تنگ « سرّى » * زان سبب از سر سلطان خرد تاج انداخت چشم انتظار آنان كه رخ چو ماه دارند * در پيش تو ، رنگ كاه دارند افكنده سرى ، چو گوى بر خاك * در مقدم چون تو شاه دارند گوش دل‌وجان ، به « فَقُلْ تَعالَوْا » * * ورزيده ، قدم به راه دارند بر طاق دو ابرويت ، ز آفات * از دور جهان ، پناه دارند اقليم دو كون ، زير فرمان * بىلشكر و بىسپاه دارند بر افسر شاهى دوعالم * فخر از نمدين كلاه دارند دل‌هاى رميده را ، شب و روز * آمادهء سوز و آه دارند در خون خود اين گروه مقتول * از چشم تو صد گواه دارند